عاری از بی عاری
شاعر علی رضا عزتیوقتِ رفتن ، وقتِ بی عاری
بُغضم برای دفنِ همياری
با ياریِ طرح های قرمز و تاری
- کمی هم انتحاری -
متاهل تاریخ تولد: پنجشنبه 16 مرداد 1348
یک لحظه غفلت دل و آن تیر عشق تو
کافی ست، می شود، غُل و زنجیر عشق تو
کوچکترین نگاه تو را نقش می کنم
با رنگهای ساده و تصویر عشق تو
با قاب عکس تو دلم
چه گوید آن عاشق به یار دلبندان؟ :
ندارم از رویت توقعی چندان
نه ، خواهم الماس از نگاه چشمانت
نه لعل و مروارید از آن لب و دندان
فقط همین خواهم که
از روح عاشقم به جمالت ، برو بیا ست
آری که بزم عشق تو بر بام کبریا ست
اشغال و فتح کشور جانم، چه ساده شد
تقصیر، از نگاه تو یا قلب بی
1 )
نه تنها دیگر،
هیچ چسبی
دو ناهمجنس را نمی چسباند
که پیوستگی همگنان نیز
دیرگاهی ست به افسانه پیوسته ...
حکایت تکراری :
« کفن ، چادر سپید
جای تعجب نیست ؟
جایی دست و پا کردیم
که زیر دست و پا شان
دست و پا بزنیم ،
سر از پا نمی شناسیم
و دست از پا خطا نمی کنیم
تا مبادا
دست از پا درا
مهر ، آذین شد
مهرگان در راه
جشن پیروزی پاکی ها بر اهریمن
داستانش ، خوب میدانیم :
بعد از آن که پادشه ، جمشید
با غرور خویش
دور گشت از فرّه ایزد