"""قافله ی رو به راه..."""
شاعر غزل آرامشبگذر از اين قافله ى "رو" به "راه"...غم ننشيند به سر و پاى تو
ما كه گذشتيم از اي
متاهل تاریخ تولد: یکشنبه 24 ارديبهشت 1340
تو موجی شدی در میانم که هر روز
دلم را به آرام ساحل سپاری
از این صخره های سکوتم تو هستی
که فریاد غوغای بودن در آری
تو با پیکر قطره ها گو چه ساز
عمری گذشت وبر پیله خود تنیده ام
پروانه ای نشد و رنج تلخ کشیده ام
پلکی زدم قطار بی درنگ چنان گذشت
کو ایستگاه ، انتهای ریل رسیده ام
جاده
دل واژه ها می تپد در هوای بهار
چکاوک چکاوک تراود ز نای بهار
تمام درختان غزل های سبز تواند
منم می سرایم سپیدی برای بهار
به دیوان هستی سراسرنو
درفصل بلوغ عطرو نعنا
هنگامه ی رستنای گل ها
از ساحل سبزه های خود رو
با قایق دل زدم به دریا
در هر طرفم شکفتنی بود
گشتم هیِجان یک تماشا
آن نو
ای کاش سراپا همه از آن تو بودم
یک حلقه ولی در تن دستان تو بودم
سرگشته ترین قایق دل داده ی موجت
یک صخره ولی آبی مرجان تو بودم
بی تاب ترین دایره
چنان در هوای تو من زیستم
دگر دیس گشتم خودم نیستم
به دار خیالت نشستم همی
شب خود به رویای تو ریستم
همه دانه دانه همه رج به رج
ترنجی به رنج دلم ب
تن خیس رویای باران شبی
به زیر نفس های تندش کشید
تمام زوایای پنهان لوت
کمی از لب خیس باران چشید
به مهتاب آبی تن باغ شست
کویری میان ستاره شکفت
ل
سراپا خطایم ببخشا خدای صبور
مرا مهربی حد نموده به این سان جسور
همیشه به روی خطایم تو خط می کشی
پُر دفترم را چگونه نگاری سطور
اگر ذره ذره بخواهی ح
می دهد آخر سرم بر دار غم
مرتدم زیرا کنم انکار غم
چشم من در چشم نرگس کور شد
عشق کوبد سر به آن دیوار غم
کرد بی راهه نشینم سایه وار
تا شوم همسایه
شبی بود وغزل بود و ربابی
درون جام چشمانش شرابی
هجوم بی امان از جانب عشق
به هم زد صحنه بی جان خوابی
به رویایش تمام بودنم رفت
به سوی آسمان می شد حب