عصرِ یک روز...
شاعر علی رضا عزتیعصر يک روزِ پُر هياهو
لحظه ی تعويضِ شيفتِ خورشيد
گيج و منگ ميانِ تبليغات
منتظر در صفِ طولانی عابر
مجرد تاریخ تولد: چهار شنبه 26 مهر 1357
باز هم نوبتِ ديدار، شب از ماه گرفت
مستي چه خرامان زِ غزل راه گرفت
آيينه رها گشت زِ تنهايي خويش
صد فرصتِ فرياد از اين آه گرفت
باران زد و آسمانِ
شبم پر از آواي يك دلتنگي است
سكوت يك فاصله...
فاصله اي كه دور است و نزديك
آنقدر دور كه از خيالت اشك مي سازدو
آنقدر نزديك كه قلبم را در هجوم سيل آس
رنگ به رخساره ندارد دلِ ما زین غمِ دوری
ظلمت به غمینخانه ما آمده و نیست سروری
پروانه که در دامِ سیه گونه ما، خانه نشین شد
شمعی است که دوزد نگهش س
کبوترم که بی تو باز، دو بالِ خسته می شوم
ببین چه عاشقانه من، دلی شکسته می شوم
عزیمتی است چشمِ تو، به آسمانِ یک جنون
که من به گوشه ای نگاه، چنین خ
چشمان تو، آبی دریاست
و من، رنگِ غروبِ ساحلم
بیا تا از بیکرانِ تو
تا دلگیری من کمی قدم بزنیم
بیا هر دو آرام شویم...ا
نیستی، دیوارِ دل به سَرَم خراب می شود
طفلی است آرزو، به گمانم عذاب می شود
محکومِ عاشقی است نگاهت، دگر مرو
روزی که اشکم به پایت حساب می شود
بیچ
عشق هم بینوا بازیچه ای در کوچه تقدیر شد
خواب ِ شومِ بی کسی در لحظه ای تعبیر شد
باز حسرت آمد و این خانه را آتش کشید
بغضِ غم آلود شب در جان و تن، ز
امشب سرِ هر کوچه چراغونیه انگار
یک عالمه نور اومده، مهمونیه انگار
امشب همه جا عطرِ تو پیچیده عزیزم
بغضِ آسمون وا شده، بارونیه انگار
گلهای تو ب
هر دم به چنگِ خیالت، اسیر می شوم
خوابم، به خوابِ نگاهت، اجیر می شوم
دردیست به بامی که باران بباردو
اینگونه در بهار بی تو، کویر می شوم
سربازِ ج
مرا از چشم تو، شعري دگر بايد
در اين اعماق رويايي، سفر بايد
خيالم مه گرفته، يادِ بارانم...
دمي بر نازِ چشمانت، نظر بايد
شب است و آسمان، بي خواب