دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
سلام دوستان بسيار عزيز
شعري از جناب خطيبي در سايت خواندم ، مختصري برآن مي نويسم . اول شعر را باهم مرور مي كنيم :
( خانگي چهار )
ها ... !
ديگر چه كم دارم
وقتي همه چيز
با من
به مهر است
نيست ؟
كلاغي به خانه دارم
كه هرلحظه
نُك مي زند
مهربانانه
بر سرم .
مادري
كه با هيمه ي كلمات
برافروخته مي دارد
شعله ي آهخندم را
خواهري
كه چنگ مي زند
در دلم
همه ي رخت هاي عالم را .
وبرادري
كه شيشه ي واژه ها را
تيشه مي كند
و مي تراشد
تكه تكه هاي مرا
اما گاه
بانويي مي آيد
بي چرا مي نشيند
چهره ي بي چهره مي گشايد
تنش را – ورق ورق- مي نمايد
و مهمان بي خويشي ام مي كند
غرق مي شوم .
كلاغ مي گويد :
( گم مي شوي )
مادر مي گويد :
( نان نمي شود )
اما خواهر
با سكوت
( گم مي شوي ) / ( نان نمي شود ) را
ترجيع تكرار مي كند
برادر اما
به كارِ خود مشغول است .
به باور من دو نوع رابطه بينِ شاعر و اجتماع وجود دارد :
يك – شاعري كه دغدغه هايش را ادبي مي كند .
دو- شاعري كه ادبياتش از دغدغه هايش شكل مي گيرد .
خطيبي در دهه ي هشتاد ديگر مهدي خطيبي غزل هايش نيست . و به تيپ دوم مورد اشاره ي من نزديك شده است . تفاوت هاي زيادي كه در دهه ي هشتاد به چشم مي خورد :
رشد طبقه ي متوسط شهري ، پيشرفت و ورودِ سريع السير ابزارها و روش هاي ارتباطي ، گرايش به هر روز بهتر شدن و اعتراضي شدنِ زبانِ نوشتاري و گفتاري ، تغيير ساختارِ خانواده ها و... همه وهمه اين دهه را متفاوت مي كند . شاعري موفق است كه از هركدام از هنجارها و ناهنجاري ها تاثيري گرفته و در نوشته هايش منعكس كند .
خانگي هاي مهدي را خوانده ام . با روحيه وشخصيت ايشان نيز تاحدودي آشنايي دارم ، پس نوشتن را براي من كمي آسان تر مي كند .
موسيقي :
بحثي در ادبيات وجود دارد به نام : euphony يا گوش نوازي . شاعر در اين شعر با خلقِ وزني بيروني و دروني با استفاده از واژه ها وتعابيري هم آوا وگاه هماهنگ ، موسيقي خوش آهنگي به شعرشان داده اند :
است ، نيست / آهخندم را ، عالم را / شيشه ، تيشه / مي آيد ، مي گشايد و مي نمايد / بي چرا ، بي چهره / تكرارِ : گم مي شوي و نان نمي شود و ...
در سراسرِ شعر ريتمِ شروع شعر بي انقطاع ادامه دارد و خواننده در خوانش دچارِ مشكل يا ناهمواري قابلِ محسوسي نمي شود .
زبان :
زبان در شعر خطيبي يك دست نيست ، شروعش با بخشي استفهامي وكنايي كه درهمان ابتدا با آوردنِ حرف نداي تنبيهي عاميانه و صميمي : ( ها ) به صورت تسلسلي و تعجبي ، خواننده را به خواندنِ ادامه ي شعر ترغيب مي كند .
شاعر با زباني كنايي مي گويد كه همه چي روبراه است ، منتها با آودنِ علامت سئوال پشتِ فعلِ ( نيست ) در واقع براي خواننده تداعي مي كند كه نه ، همه چير طبيعي نيست ، بلكه به شرايط عادت كرده ايم .
زبان شعر در بخشِ عاطفي غني ست ، استفاده از تعابيرِ : ( نُك زدن ) ، ( مهربانانه ) ، ( آهخند ) ، ( خواهر ) ، ( برادر ) ، (رخت چنگ زدن ) و ... فضاي شعر را در عينِ نارضايتي شاعر ، تلطيف كرده است .
استفاده از : با من به مهر است / به جاي/ با من مهربان است .
به خانه دارم / به جاي / در خانه دارم . درهمان ابتدا نوعي گريز به ادبياتِ محاوره اي و گذشته و تلفيقِ آن با تعابيرِ امروزي :
برافروختنِ شعله ي آهخند با هيمه ي كلمات / تيشه كردنِ شيشه ي واژه ها / تراشيدنِ تكه تكه ها / ورق ورق شدنِ تن و...
به برجسته سازي و زيبايي زبان كمك كرده است . ضمن اينكه نوعي هنجارگريزي لغوي نيز به حساب مي آيند
فضاسازي و تصوير :
برجسته ترين عنصرِ اين شعر مهدي ، فضايي ست كه شاعر آفريده است ، انگار با نمايشنامه اي روبرو هستيم .
شاملو در ابتداي دفترش در مورد خودش چيزي نمي نويسد و معتقد است كه شعر او ، زندگي اوست . مهدي خطيبي نيز در اين اشعار خانگي و چند تا شعر ديگرش هم كه من خوانده ام در واقع زندگي خودش را به تصوير كشيده است .
كاراكترهاي شعر : خودِ شاعر ، همسرش ، مادر ، خواهر ، برادر و يك بانو .
نكته ي جالب اينكه شاعر درمورد همسرش واژه ي كلاغ را بكار مي برد و در مورد ديگري كه فعلا نمي شناسيم ، پيشوندِ بانو را آورده است .
اين بانو گاه گاهي مهمانِ بي خويشي اش مي كند و براي زمان كمي هم شده دغدغه ها و مشكلاتِ پيرامونش را فراموش مي نمايد .
وقتي چنين آسايش و آرامشِ حتي موقتي هم براي شاعر پيش مي آيد ، واكنشِ همسر، مادر ، خواهر و برادرش را به زيبايي به تصوير مي كشد :
همسر : گم مي شوي / مادر : نان نمي شود ، به تعبيري دنبال نان باش كه خربزه آب است ! / خواهر نه واكنشِ اعتراضي همسر را دارد و نه واكنشِ سنتي مادر را . سكوتي آميخته به هردوي اينها و برادر بي تفاوت است . مي بينيم كه شاعر نوع واكنش و رفتارهاي شخصيت ها يا پرسوناژهاي شعر را خيلي زيبا و تصويري براي خواننده معرفي كرده است . از طرفي ، كاراكترِ پدر در اين شعر غايب است ، احتمالي كه من ميدهم اين است كه ايشان فوت شده اند همين فقدانِ پدر شايد شاعر را در چنين مخمصه اي گرفتار كرده است .
مي توان به راحتي آدم هاي دور وبر شاعر را ديد و با تعريفي كه شاعر از آنها دارد تا حدودي هم با آنها آشنا شد ، منتها يكي از شخصيت هاي شعر خطيبي ( بانو ) ست ، مهدي اورا چنين معرفي مي كند :
بانويي مي آيد / بي چرا مي نشيند / چهره ي بي چهره مي گشايد / تنش را – ورق ورق – مي نمايد / و مهماني بي خويش ام مي كند / غرق مي شوم .
خطيبي به زيبايي با تعبير ( بي چهره ) ، به خواننده مي فهماند كه با شخص و كاراكترِ زنده يا به عبارتي زنِ ديگري روبرو نيستيم ، شاعر آنچه را در ذهن خود مي پسندد و تصور مي كند براي مان معرفي مي كند :
من با بي چرا نشستن زياد موافق نيستم چون قطعا براي حك شدنِ چنين ذهنيتي در روياهاي شاعر قطعا چراهايي هست ، مگر اينكه منظور شاعر اين باشد كه بي دليل اين ذهنيت سراغش مي آيد .
تنش را-ورق ورق- مي نمايد : ايهامي كه در اين بخش است و به صورتِ تصويري آمده است به برجسته سازي هنري شعر افزوده است . بانويي كه تن او ورق ورق بشود ، مي تواند دفتر شعر يا دفتر خاطراتي باشد ، با توجه به واكنشِ مادر : نان نمي شود و نيز : ( غرق مي شوم ) ، مي توان نظريه ي اول را قبول كرد كه درواقعِ خلاء عاطفي و روحي شاعر را نوشته ها و اشعاري كه دوست دارد پر مي كنند . البته اينها را در بخش مستقلي بنامِ تكنيك يا صنايع ادبي مي بايست بحث كرد كه من در همين قسمت آنها را براي خوانندگان باز كردم .
اينجا شاعر از واژه ي ( ترجيع ) استفاده كرده است :
ترجيع را تكرار مي كند : اگر ترجيع را به عنوان مصدر آورده باشد كه اشتباه است ، اگر هم به عنوان اسم بكاربرده است خوب جا نيفتاده است .
در ضمن تعبير بيزاريان هم به باور من از نظر ادبي درست نيست كه ازجناب هومن مي باشد . چون بيزاري اگر صفت باشد نمي تواند ( ان ) بگيرد مگر اينكه ادعاي شاعر اين باشد كه بيزاري را به عنوانِ اسم آورده است .
خطيبي ادبيات را خوب مي فهمد ، نظريه هاي ادبي را مي شناسد و به هرمنوتيك باور دارد پس تاويل پذيري متن را هم مي داند ، اگر تفسير و برداشت هاي ديگري هم از شعر مي شود نتيجه گرفت طبيعي ست و من آنچه را برداشت خود بوده نوشته ام .
بيش از اين در فضاي محدود سايت نمي شود نوشت اگرچه مطالبي هنوز براي نوشتن هست ، استعاره ها ، تشبيهات ف ايهام و ديگر عناصر ادبي زيباي شعركه در اين مجال نمي گنجد ، منتظر مي مانم كتاب شان از سد ارشاد عبور كرده و به چاپ برسد آن موقع حتما در مورد كتاب شان به صورت كلي و براي اين شعرشان به تفصيل خواهم نوشت .
در ضمن به آرشِ عزيز نيز سلامي ويژه دارم ، اميدوارم حال شان خوب باشد .
همواره پيروز ، هميشه شادمان باشيد .
این متن را خواندند (اعضا)
مینا . ح ( آئیژ) (3/8/1388),آرش محمدی (3/8/1388), راوی (3/8/1388),علی سعادتخانی (3/8/1388), داریوش حاجبی (3/8/1388),احمد یزدانی (3/8/1388),شاه پور کاکائی- شاپرک (3/8/1388),سيد مهدی نژاد هاشمی (4/8/1388),نگارظريف (4/8/1388),فرزانه شيدا(ف.شیدا) (4/8/1388),حسام الدین مهدوی (5/8/1388), مینا . ح ( آئیژ) (5/8/1388),حسام الدین مهدوی (5/8/1388),شاه پور کاکائی- شاپرک (5/8/1388),فکری (5/8/1388), مینا . ح ( آئیژ) (6/8/1388),شمس الدین عراقی (6/8/1388),مهدی صادقيان (6/8/1388), مینا . ح ( آئیژ) (6/8/1388),مهران سالاري (6/8/1388),مسعود حاتمی (6/8/1388),ا. شامگاه (6/8/1388),احمد تميمی (6/8/1388),عبدالصمد حيدری (ندیمجو) (6/8/1388),عبدالصمد حيدری (ندیمجو) (7/8/1388),عباس رحیمی (7/8/1388),عباس پناه (7/8/1388),بی تا اميری (7/8/1388),عباس استیری (7/8/1388),احمد تميمی (8/8/1388),عبدالصمد حيدری (ندیمجو) (8/8/1388),میم.کاف (9/8/1388),بی تا اميری (9/8/1388),احمد تميمی (9/8/1388),مرتضي محمودي (lilac) (9/8/1388),عبدالصمد حيدری (ندیمجو) (9/8/1388),احمد تميمی (10/8/1388),عبدالصمد حيدری (ندیمجو) (10/8/1388),وحيدپورزارع (11/8/1388),اشکان مازندرانی (11/8/1388),سپیده غریب (12/8/1388),شهرام باقری (12/8/1388),احمد تميمی (12/8/1388),عبدالصمد حيدری (ندیمجو) (12/8/1388),حسام الدین مهدوی (19/8/1388),محمدرضا طایفه (22/8/1388),محمد نيک زاده (10/9/1388),محمدحسن چگنی زاده (26/1/1389),
نقطه نظرات
نام: مسعود حاتمی
ارسال در یکشنبه 3 آبان 1388 - 16:45
سلام بر مرد توانمند سايت کاوه عزيز
از نقد شما استفاده کردم
و هم چنين از شعر زيباى جناب خطيبى عزيز
از شما تشکر و اميدوارم هميشه استوار وسلامت باشيد
نام: مهدی خطیبی
ارسال در یکشنبه 3 آبان 1388 - 18:47
درود بر شوان کاوه عزیز
از لطفت سپاسگزارم . بسیار جالب است این متن. ارجاع بیرون متنی را بسیار خوب یافته ای . شادم که حقیقت بیرونی این شعر را نمایان کردی.
سیلویا پلات را عاشقانه دوست دارم با رنگ زنانه ای که به اسطوره های یونانی می دهد . با ظلمی که به او شده است . با شعرهایی که گاه در حد یک شاهکار است و واقعا شاهکار است . از تد هیوز - ملک الشعرای بریتانیا- و همسر سیلویا متنفر بودم اما وقتی دفتر کلاغش را خواندم ( دوست خوبم حسین مکی زاده تفتی آن را به من داد) گریه کردم با هر شعرش گریه کردم . هنوز بخشی از شعر شجره نامه اش را به خاطر دارم .
در ابتدا فریاد بود
که خون را پدید آورد/که چشم را پدید آورد/که ترس را پدید آورد/که بال را پدید آورد/که استخوان را پدید آورد/که سنگ خاره را پدید آورد/که بنفشه را پدید آورد/که گیتار را پدید آورد
/که عرق تن را پدید آورد/که آدم را پدید آورد
که مریم را پدید آورد/که خدا را پدید آورد/که هیچ را پدید آورد/که هرگز را پدید آورد
در همان مجموعه بود که بارنگی از اسطوره و خرافه انگلیسی با پلات گفت و گو می کرد حتی یک جا با خطاب کلاغ .
در فرهنگ ما کلاغ نقش ویژه ای دارد در تقابل با عقاب تصویر کشیده شده است حتما به خاطر آوردی شعر عقاب دکتر خانلری را می گویم . اما در فولکلور ایران خاصه در بعضی مناطق به دلیل همانندی رنگ سیاه با سیاه پوشی زنان کلاغ و زن در یک این همانی در کنار یکدیگر قرار می گیرند .
با دقتی وصف ناشدنی به موسیقی ، زبان ، شیوه های بیانی و ارجاع بیرون متنی که در نقد روانشناختی مهم ترین ابزار است پرداختی . دوست می داشتم بیشتر می نوشتی . و باز هم در مورد متن سخن می گفتی
شوان عزیز!کتاب بهترین زن زندگی من است . آغوشش هماره باز است بر من . بی کلام می نشیند کنار من ، در آغوشش می کشم . می خندد . حتی در زلالی سطر سطرش می خسبم .
همسرم شهره می گوید : تو آنچنان با یک کتاب عشقبازی می کنی که آدم حسادت می کند . شاید به همین دلیل است که این شغل را هم انتخاب کرده ام .
کلاغ زندگی من مهربان است اگر چه هماره مهربانانه نک می زند بر سرم و گاه بر جانم . اما با همه ی این ها دوستش دارم و دوستم دارد . و البته از تو پنهان نباشد یک غزلسرای خوب است احتمالا امید غزل هایش را که در دفتر مشترک از من و او چاپ شده است دیده و خوانده و البته یک شعر شناس خوبنیز هست . می گوید : شعر تو بازتاب ساعات و لحظه های توست . به راحتی می توانم هر کاری را که می کنی یا می اندیشی در آن پیدا کنم . حتی اگر یک موقع با خانمی نیز نشستی و گل گفتی و گل شنیدی را هم می فهمم.
از تو پنهان نباشد شوان! این روزها می ترسم شعرهایم را برایش بخوانم .
باری ....از مهربانی و دقت نظرت سپاسگزاری می کنم . با اجازه این مطلب را در وبلاگم نیز می گذارم . گذاشتن هم از آن فعل هاست ....
با مهر ودوستی
نام: م.هورمان
ارسال در یکشنبه 3 آبان 1388 - 20:42
درود بر شوان گرامی و مهدی خطیبی عزیز که باید بیشتر بشناسمش.اما اگر به سابقه ی ادبی ایشان کمی دقیق تر بنگریم شاید با من هم عقیده شوید که انتظار شعری قوی تر و متفاوت تر از ایشان را باید داشته باشیم.این را گفتم که خطیبی گرامی هورمان را از دوستان خویش بداند تا...
یکم: کلیتی زیبنده و تعابیری غریبانه و دل نشین. کلاغی که در هیچ قصه ای به خانه نرسیده این بار در ابتدای شعر در خانه ی راوی/ شاعر است و کلافگی شاعر را فراهم می آورد (انگار که جیغ و جیغ گنجشک ها برای من). مادری غرغرو و خواهری که دلشوره می آفریند و برادری که شاید به فلسفه معتاد شود. و بانوی استیری/ اثیری همیشگی و مالوف. خداوند، خدابانان همه را برایشان نگه دارد.
دوم: فضایی ساده و نزدیک اما واژه هایی ناچسب و زبانی متکلف و ناهمگون. به قول صالحی شاعر: «میروند جایی دور/ که از نزدیک ما سخن بگویند.» نمی دانم چرا وقتی تعبیری خودمانی مانند شستن رخت در دل در شعر میآید، هیمه کجا را میتواند آتش بزند. نحوگریزی بی منظور و به هم ریختگی یکنواخت جمله ها چه چیزی را بنا ست بیان کند؟ به هم ریختگی ذهن راوی را یا زبان ناشناسی ذهن شاعر را؟
سوم: قضاوتی که کار شاعر نیست و اگر باشد برای ابتدای شعر نمی سازد، در همان ابتدا گفته شده. حرف آخر اول آمده و حالا باید برای کشاندن مخاطب تمهید دیگری ساز کرد. چه نیازی ست که همان اول بگوییم که هیچ چیز با من به مهر نیست/ هست؟ چرا این آخر گفته نشود و آن هم غیرمستقیم و در خلالِ/ به وسیله ی تعابیر و تصاویر دیگر.
چهارم: خدا رفتگان شما را هم بیامرزد. فروغ که شعر باغچه را گفت انگار شعر خیلی ها را از پیش سروده بود.
نام: داریوش حاجبی
ارسال در یکشنبه 3 آبان 1388 - 21:54
جناب کاوه گرامی، با درود گرم به شما !
به نکات ظریفی اشاره کردید که برای من بسیار جالب بود و من از دانش شما سرور محترم استفاده میبرم و به امید روزیکه نطریه تخصصی شما را درباره کتاب ذکر شده بخوانم....اما در مورد اینکه فرمودید مطالبی هنوز برای نوشتن هست - شما میتوانستید و هنوز هم میتوانید - نکته های دیگر را در بخش دوم بازگو نمایید تا خوانندگان شما بی بهره از دانش شما نباشند....قصد جسارت نداشتم و این تنها یک پیشنهاد دوستانه بود....حیفم آمد که این پیشنهاد را عنوان نکنم. در هر صورت برای شما بهترین ها را آرزو میکنم......به امید دیداری دوباره
نام: فرزانه شيدا(ف.شیدا)
ارسال در دوشنبه 4 آبان 1388 - 21:30
سروده اى زيبا بود که از خواندن آن بسيار لذت بردم وتعابيرو استعاره ها وتشابيه را دوست داشتم وهمانگونه که شما نيز بيان کرديد شکل گیری شعر در فرم ونحوهی کار در این شعر بسیار هنرمندانه وقوی بود وبخوبی مخاطب را به همراه خود می کشید ودرعین حال گویای عواطف واحساسات شاعر که به زیبائی به قلم کشیده شد
آرزوی موفقیت این شاعر عزیز را دارم وتشکر آقای شوان
موفق باشید
نام: حسام الدین مهدوی
ارسال در سه شنبه 5 آبان 1388 - 21:30
سلام بر شوان عزیز
از نقد شما بسیار سپاسگزارم چرا که نقدشما از بار آموزشی بالایی برخوردار است.اما گلایه ای دارم چرا که شما بین این همه شعر زیبا شعری را انتخاب کرده اید که خالی از بار محتوایی ست و کلا شعر متوسطی محسوب میشود.متاسفانه گاهی مافیای شعری .....
نام: مهدی خطیبی
ارسال در سه شنبه 5 آبان 1388 - 22:53
درود بر شما
آقای مهدوی
آمدم ببینم شعر جنابعالی چه بار محتوایی دارد . من از این که گفته شود . شعرم بار محتوایی ضعیفی دارد ناراحت نمی شوم و حتی اگر گفته شود . شعر ضعیف است . اما زمانی که فردی سخنی می گوید ادله ای نیز برای مدعای خود می آورد . دست کم با شکافتن متن می کوشد تا راهی را برای آن کس بگشاید . نه آن که حرفی بزند و از آن بگذرد . بی آن که دلیلی یا حتی راهی بگشاید دست کم برای پیشرفت او . اگر این گونه نباشد این شائبه پیش می آید که غباری در دل دارد که امیدوارم سیاه نشود . مافیای شعر اما اتهام بدی است . هر جان بیداری می داند که اتهام زدن اگر بر پایه ادله ای استوار نباشد بی شرافتی است . شرافت انسانی حکم می کند تا هر جان نجیب و بیداری ادله ای برای اتهام خود نیز بیاورد
باری ... عبید زاکانی حکایت می کند : مهدی خلیفه در شکار از لشکر بازماند شب به خانه اعرابی رسید طعام ماحضری و کوزه شراب پیش آورد . چون کاسه بخوردند او گفت : من یکی از خواص مهدیم . کاسه دوم بخوردند گفت: یکی از امرای مهدیم . کاسه سیم بخوردند گفت: مهدیم . اعرابی کوزه را برداشت و گفت: کاسه اول خوردی دعوی خدمتکاری کردی ، دوم دعوی امارت کردی ، سیم دعوی خلافت کردی ، اگر کاسه دیگری خوری هر آینه دعوی خدائی کنی ...
باری
برای تان جانی زلال آرزو می کنم
پیروز باشید .
نام: حسام الدین مهدوی
ارسال در سه شنبه 5 آبان 1388 - 00:52
اگر توانایی پریدن نداریم پرواز را لکه دار نکنیم
با خواندن مطلبتان بی اختیار یاد سالهای دبیرستان افتادم . جناب خطیبی آن یک دانه هم تویی ، ما هیچ نیستیم .
لازم بذکر است آن چند سطری که تحمل خواندنش را نداشته اید خطاب به دوست عزیزم شوان کاوه بود چرا که من هنوزم نه شما ، نه شعر شما و نه نقد شما را هیچ کدام نمی شناسم .
آن چه مسلم است با رسولانی چون شما دعوی پیامبری از غیر راه به عبث می راند شما را در جایی نمی بینم که بخواهم با تکیه بر شما برای خود نامی دست و پا کنم .
وام گرفتن از سخنان دیگران و تکیه بیش از حد به متونی که خوانده اید نشان از نگرانی ادبی شماست .
خود چه داری ؟؟
نام: مهدی خطیبی
ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1388 - 07:54
آقای مهدوی
درود بر شما
کارنامه ی من در دسترس است اگر جانی بیدار بخواهد و بجوید . امیدوارم با این حرف یاد عهد صغر نیفتید . اما هنوز هم برایم جای سوال است به جای مارنگاری دست کم این مافیای شعر را توضیح دهید . چرا که جنابعالی آقای کاوه را نیز جزء این دسته قرار داده اید . اما یک پیشنهاد دارم وقتی پاسخ تان را خواندم خوب است اگر ارجاعی حتی غیر مستقیم به متنی می کنید ، اشاره ای نیز بفرمایید مثلا بفرمایید به قول ابوالسعید ابوالخیر آن یک دانه هم تویی . البته شاید از کشفیات پسا دبیرستانی جنابعالی باشد
بله...حافظ زیبا می گوید ( راستی حافظ که شما را یاد ایام طفولیت نمی اندازد؟)
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
....
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
نام: شمس الدین عراقی
ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1388 - 12:46
جناب کاوه ى عزيز و ارجمند
عرضى داشتم خدمتتان شماره تان را نداشتم خيلى هم تلاش کردم پيدا کنم . بخت يار نبود پاى اخرين شعرم براى حيدرى عزيز شماره ام را نوشته ام اگر لطفتان شامل بنده شود و زنگ بزنيد سپاسگزارتان خواهم شد.
پيروز باشى
نام: شمس الدین عراقی
ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1388 - 12:47
جناب کاوه ى عزيز و ارجمند
عرضى داشتم خدمتتان شماره تان را نداشتم خيلى هم تلاش کردم پيدا کنم . بخت يار نبود پاى اخرين شعرم براى حيدرى عزيز شماره ام را نوشته ام اگر لطفتان شامل بنده شود و زنگ بزنيد سپاسگزارتان خواهم شد.
پيروز باشى
نام: حسام الدین مهدوی
ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1388 - 14:16
سلام بر دوستان وبا کسب رخصت از دوست عزیزم شوان
اصولا آنها که در سخن گفتن ناتوانندبرای خودی نشان دادن دست به دامن سخنان بزرگان می شوند اما آنچه برای شما لازم به یاد آوری ست خود بزرگ بینی شماست.صدای سایش دندانهای خشمگین رسالتی جز رسالت پیامبران دروغین نیست.دردا که قلم را به استخدام روزمرگی تان در آورده اید. شما بمانید و ادعاهایتان با کتابهای که خواندنشان را به رخ دیگران می کشید.اما به یاد داشته باشید این سایت خیلی هم عوامانه نیست که افرادی چون شما ادعای خدایی بر دیگران کنند.هر چند که جز این مطلب چیزی از شما به یاد ندارم جز منیتی که شاید که در گرو نامهایی چون زکانی باشد.....
نام: مهدی خطیبی
ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1388 - 14:49
هموطن
اقای مهدوی
اینقدر حرص و جوش ندارد . هیچ منیتی در این میان نیست البته اصراری هم در فروتنی نیست . من از شما چند سوال پرسیدم . پاسخم ندادید . از شما خواستم . محتوای ضعیف را با یک کالبد شکافی به من بنمایید . دوم مافیای شعر چیست که از آن سخن گفتید . همین .
نمی خواهید پاسخ بدهید . خوب بفرمایید نمی خواهم پاسخ بدهم .من پذیرای نقد هستم . اگر همین پاسخ ها را نیز ببینید آقای هورمان نازنین در مورد شعر بالا سخن گفته اند که من سپاسگزار ایشانم .
باری...هموطن ! ادوست ندارم با این همه تلخی ، ایام را بر شما تلخ تر کنم . خدایی ناکرده .
پیروز باشید
نام: عبدالصمد حيدری (ندیمجو)
ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1388 - 04:19
کاوه عزيز سلام
چندى نبودم و از نوشته هاى و اشعار سايت هم بدور که البته باز رسيدم از راه درد و با خواندن نقد نظرتان در باره شعر بالا لذت خيلى بررسى دقيق به نظرم بود و البته شعر هاى که جلب توجه ونظر نقد مى کنند لازم به نوشتن دارند استفاده کرديم زنده باشى
نام: احمد تميمی
ارسال در جمعه 8 آبان 1388 - 20:18
سلام بر دو دوست عزیز آقایان کاوه و خطیبی.
نکته اولی که می خواستم بگویم این است که از شاعر و منتقد توانمندی چون جناب خطیبی انتظار می رود به نوشته های دیگران پاسخ ندهد هر چند که از نظر ایشان عیب جویی ای بیش نباشد. از جناب مهدوی که ایشان هم شاعر توانمندی می باشد انتظارمی رود که همیشه حرف های خود را با ادله مطرح کند .
و اما در مورد شعر جناب خطیبی گفتنی ها را دکتر کاوه به خوبی بیان کردند لیکن نکته ای که به نظرم می رسد این است که شروع شعر شروع قوی و خوبی نیست.همانطور که می دانید شعر خوب هم شروع و هم پایانش قوی می باشد ، ضمن اینکه بدنه اتصال این شروع و پایان نیز باید قدرت لازم را داشته باشد.آنگونه که دیده می شود شاعر در ابتدای شعر با آوردن جملاتی که بار شعری خوبی ندارد قصد دارد فضا سازی کند ولی من فکر می کنم شاعر به ورطه ی اطناب افتاده است و همین باعث شده که شعرش به سطح بیاید.
از نظر من شعر بدنه ی نسبتا محکی دارد همانطور که دوست و استاد عزیزم کاوه فرمودند و لیکن اشکالی که مطرح کردم این بدنه ی زیبا را فلج کرده است.شاعر می توانست بعد از سطر دوم باگذاشتن علامت سوالی، همه ی انچه در سه سطر بعد گفته است را بگوید و سپس بگوید : (( کلاغی به خانه /که هر لحظه /...)) .
و نکته ی آخر جناب خطیبی باید خوب بداند که در شعر امروز ، ترکیب سازی آنگونه که در گذشته نیکو بود ، ارزش نمی باشد و این فرمولی است که کمتر منجر به کشف تازه ای می شود. بهتر این است که از فضای استعاری در شعر استفاده کنیم تا ترکیبات استعاری و تشبیهی و البته این ترکیبات در جای خود و در حد لازم با ارزش می باشند و اتفاقا بعضی از ترکیب هایی که ایشان استفاده کرده خوب از کار در آمده اند.
جسارت من را ببخشید .از دکتر کاوه نیز بابت نقد خوبشان سپاسگذارم. بازهم کلاس دیگری بود.از مهدی خطیبی عزیز نیز می خواهم دوستان سایت را از نقدهای عالملنه ی خود بی بهره نگذارند.
مانا باشید به مهر.
نام: میم.کاف
ارسال در شنبه 9 آبان 1388 - 08:34
نام: وحيدپورزارع
ارسال در دوشنبه 11 آبان 1388 - 11:23
سلام به همه ..
خوشم اومد ..نه ... واقعا خوشم اومد ...
شعر رو خوندم و نقد خوب شوان عزيز رو هم خوندم ...
مهدى خطيبى رو کم و بيش مى شناسم ...حسام رو هم با شعراش آشنام .. شوان هم که جاى خود ...
من احساس مى کنم حسام ...نا خواسته سایت داره خوب مى شه با ید این بحثها باشه
کاری با متوسط بودن و محتوا داشتن کار ندارم .... مهم اینه که چیزی نوشته بشه که اختلاف نظر پیش بیاد






