عصرِ یک روز...
شاعر علی رضا عزتیعصر يک روزِ پُر هياهو
لحظه ی تعويضِ شيفتِ خورشيد
گيج و منگ ميانِ تبليغات
منتظر در صفِ طولانی عابر
تمومه راهُ اوومدی که عاشقم کنی بری؟
هرچی سرِدلم اوومد فقط خودت مقصری
گفتی دوستم داری ولی این همه احساست نبود
دلت یه جای دیگه رفت ازم گذشتی خیلی ز
((مرگ))
غمگين ز دم خزان چو برگ است
پايان غم هزار مرگ است
آسوده گي و فراغت اي دوست
كوچيدن بر ديار مر گ است
از مرگ نترس چونكه رويي
تو دانه و
زن اگر برق نگاهش برود و اگر آیینه اش نستاید او را
احتمال اینست که دمادم میرد
تو شخصیت های داستان را تعریف نکن
نویسنده منم!
قهرمان داستان تویی
و آن که آخر داستان می میرد منم
در پایان همه برای تو دست خواهند زد...
برروی سنگ فرش خیابان
زیر نور مهتاب
دخترک زانوی غم بغل گرفته بود
خیره می شد تند تند گاهی هم از رهگذران می برسید
کی قفس دارد؟
تک به تک از لای شکاف
در بی خیال خیالم، حیاطی بود که در آن قمه و قداره،
از کنج لامکانی،
با جست و خیز و به الزام نیازی،
به تعظیم قوس های زنانه و پیچش های تو می آمدند.
گفته بودی زندگی مقدور نیست
بی تو،بی عشق تو،بودن زور نیست
مزه کن یکبار،من هم خورده ام
زندگی این قدر ها هم شور نیست
روزهای بی تو را شب کرد
منم عاشق به روي يارم و شايد او نه
روز و شب خواهش او كارم وشايد او نه
به فراقش زده ام ضجه و بيمار شدم
از خود و از همه بيزارم وشايد او نه
زده واپس م
باد
در میزند
بی ملاحظه !
از پاشنه در آورده است ....
چشمانم
توقع هیچ حرمتی را ندارد !
آخر
باد را نمی شود مهمان کرد...
خیال من
چتر بی خیالی خود را بسته است
آمده است پرخیال آمده است
تا زیر ناف فلسفه ات غرق تماشا آمده است
فلسفه ات گلهای نظرم را
پر خاص
In the name of Allah the Mercy- Giving the Merciful
When I see the fog
not barking like a dog
I sing lovely like a frog
I'm not confused
I
تمامِ محبت هایت را
برای " او" ها
پیش فروش کردی!
و من...
از نسیه هایی که پیش چشمانِ تشنه ام
به این و آن و رهگذران میدادی،
نقد گذشتم، ام
ما چشيديم از غم و تنهايى يلداى دوش
تا رسيديم اين چنين اندر خم فرداى دوش
از ره رندى رسيدم زاهد پشمينه پوش
كو ربود آن نرگس و آلاله ى زيباى دوش
توخود قانون طبیعتی!!
بودنت را میتوانم ثابت کنم؛
تو:
"مقدار عشقی هستی که به دلیل دلبریهایت،کُشته های زیادی داری"
ولی من:
بی قائده ام...و
می ترسم از خودم
اینجا چراغی نیست
تن خسته ی مرا
هیچ ادعایی نیست
خالی تر از همه
در کنج یک اتاق
با دست بسته ام
چسبیده ام به طاق
.
یه چند وقتی میشه ، اشک تو چشام جمع نشده
گریه بارون نشده ، غم تو خونم سر نشده
یه،یه سالی که گذشت نگاش برام بهونه شد
با صدای رفتنش این دل من دیو
آسمان شعرم دوباره ابری شد
هوای چشمانم دوباره بارانی ست
سکوتم
پر از فریاد ناصبوری لحظه ها
در یاس
سفر ثانیه ها طولانی ست!
دلم مدفون تر از پیش
زیر
یاد می آرم که روزی یاد تو
شعله می زد بر دل شیدای من
خسته بود از دوریت تا آسمان
خنده می کرد بر رخ بی تاب من
...
او مثال باده بود،من جام او
او شرا
تو کردی فتنه ها در دینم ای دوست
به چشمان سیاهت بیمارم ای دوست
بیا رحمی بکن بر این دل زار
که من کشته به آن مژگانم ای دوست
اگر جان را
چشمانم رنگی نیست
تکه نانی دارم
من به اندازه ی کوه دستانم خالی ست
و به اندازه ی دریا چشمانم هست پر
کلبه ام ویرانه است
تکه حصیری دارم
که در ان م
باسلام
دوستان عزیز این شعر با گویش بختیاری سروده شده
مودلم تنگ ابوه زنگ ازنم سیت
موبایلت وردار دلم ازنه سیت
گوشیت وردار صدات بفهمم
شاید آروم ب
کاش می شد
که دلت
آنقدر کوچک بود
که مشتم
خانه ای زیبا و قشلاقی
و دیگر
باغ ییلاقی
که هر چندی
ترا
تفریح باشدکوچ
ولی
افسوس
گاهی
هر دو مشت
ای کاش پرنده بودم
پر می کشیدم سوی آسمان ها
می گفتم به آسمان ها که چرا؟ پابند زمینم
در قفس هربار که پر می گشایم
ترانه های عشق ِ من ، شبانه های تیره شد
نگاه ِ پر سوال ِ من ، به این فسانه خیره شد
دلت برای عاشقی ،پر از بهانه بود و لیک
چگونه سِحر ِ آن رق
من که گفتم این پرستو سیر نیست
من که گفتم عاشق این پیر نیست
من که بامش بیش و زرقش بیشتر
کردمو محبوس این زنجیر نیست
من که گفتم بارها ای خیره سر
((گ
تن پوشي از يادت هنوز
زيباترين پيراهن است!
در سجده هايم نام تو
همپاي ِنام اعظم است!
اعجاز مي سازي اگر
در لحظه هايم جا شوي
يك شب شبيه معجزه
از
آشنای لاجوردی من
ای دست هایت سبز
کلید دار اسرار بی انتهای غم آلوده ی من
ای چشم هایت فراخ ترین دروازه نیک بختی
قلمم آبستن شعر است
و من تو را
در
چشمانی خیره به نگرانی
واژگانی درهم و پروهم
افکاری لگدمال شده
زخمی عمیق
دستانی به سردی و برودت زمستان
دلهایی بیمارگونه
غوغایی ست تلخ
شوریدگی عش
ایکاش که لب بر لب پیمانه بمیرم
می نوشم و از خویش غریبانه بمیرم
حیف است که هوشیار در این خانه بمیرم
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گ
جهاني با هزاران رنگ
هر لحظه اين جهان هست يك رنگ
به رنگ سرخ شقايق ها يك دم
دمي مثل سبزه، سبز رنگ
بنفش، مثل بنفشه هاي توي باغ
سپيد مثل صورت مهتاب
پشت اون دری که بستی توی تنهایی نشستی
هیشکی همدمت نمی شه می گی حرمتو شکستی
توو شبای بی قراری ، سیل اشکات می شه جاری
می گی که برو از ای
با چه احساس ملیحی
به تو دنیا یِ خودم بخشیدم
دل ِ خود را به غلامی ِ تو افسار کشیدم
من چه دیدم؟
چه شنیدم؟
به جز از منّت و خود خواهی ات ای یار ندید
گلبرگ ساده ای است
شبنم نشسته روش
چون عمر بوسه ای است
جون میده روبروش
می تابه از نگاش
خورشید داغ روز
از دیدن چشاش
هل می شوم هنوز
می گیره دس
رو به سویت دارم.
مردمان شهر را گفتم:
می روم دیدارش.
انتظارم مکشید.شده ام بیمارش.
شده ام مست وجودش وقتی,دیده ام سیمایش.
رو به سویت دارم.
سوی من چ
خدای من
در قنوت نمازم
چه باید گفتن
که تو خود حریر احساسی بر قلب نازک من
و چه زیبا سروده ای در من
غزل آفرینشم را
و دگر چه باید گفتن
که قنوت
دل برای هیچ کـس به غـیر تو فدا نشد
تو نبودی و دل از تو لحظه ای جدا نشد
قسمم دادی خدا را دل ز چشــمت بکنم
به دو چشم تو قسـم ،به همان خــدا نشد
امروز باز ازجاده زندگی نگاه کردم
تاشاید ترا بجویم ودردیدگانت عشق را بیابم
ودراین عشق
کلمه واقعی که به معنای دوست داشتن است را
دلم همیشه پر است از زمانه ی تلخ
که لحظه لحظه می دهدم یک نشانه ی تلخ
دلم همیشه پر است از غمی که می آید
شبیه بغض گلوگیر، در بهانه ی تلخ
تب و تبا
اینه حرفی که باید میگفتم
خسته ام و امید به کسی نبستم
این دورو زمونه
دوره یه سختی های منه
غم و اندوهی اگه دارم
واسه خاطر دلبستگی های منه
خوبی و
می دونی اسیرم ، قفس این زمین
پر از خاطراتم، یه پا روی مین
می بینی تو مینی که پا بندتم
می تونم که حرکت کنم، تو ببین
دارم فعل میشم، که باور کنی
دست های من
میل هایی ست
برای عشق بافی موهایت
مژده بیداری سحر میدهند چشمان پرفروغ تو
سحرگاه نماز
نگاه گرم تو از نفس گرم صبح خبر میدهد
مرا بخود بخوان
ای آفتاب بهاری مهربان
به روشنی و گرمای
شور شیرینی دارد
این برق نگاهت
نازنین
گرم وسوزان
همچو آتش
سرخ وگلگون
همچو گلهای شقایق
شورشیرینی
دارد این برق نگاهت
نازنین
زنی در من از سقف آویزان است....
زنی که مشغولِ نوشتنش هستم
زنی که در پَسِ تمامِ این کلمات خودش را ناشیانه پنهان کرده،
اندوه به یاد آوردن است
برای تو مینویسم...
تویی که مخاطب خاص نوشته هام بودی !
واژه واژه ی وزن همۀ شعرهایم !
برای تو مینویسم...
تویی که هرگز ندیدمت ! نمیدانم رنگ
تورا به لحظه های که نیستی سنجاق میزنم
................سکوت جای خالیت راپرنمی کندش
...............اوازمیخوانند این بهانه ها
.........و
..
به راه عشق تو عمری به سر دویدم و رفتم
ز باغ عشق و محبت گلی نچیدم و رفتم
خبر نداشتم از عمر بی دوام گل افسوس
قدم به باغ نهادم دمی چمیدم و رف
طفل بودم نغمه ها خواندم به ناز
میدویدم من به آهنگ و به ساز
تا جهیدم من ز روی یک حصار
همه گفتند خاموش!
نوجوان گشتم غرورم زاده شد
خنده های بی امان
بخواب آرام ، بخواب آرام
چرا این دیده گانت را نمی بندی؟
تا مر آسوده بگذاری
مرا بیگانه تو پندار
مرا از خود بدور افکن
اگر بیگانه پنداری
رها میگردد
اگربدانمت شودکه من تورانظرکنم
زجان خودکنم گذربه راه توسفرکنم
اگرتوان که روی خود بگیری ازرخم کنون
به چشم جان بدوزمت که باغمش به سرکنم
شودکه عشوه ها
زیر تاریکی نفس می کشید پریشانی های دائمی ا
کسی هر گز نمی داند عـــــــــلاج و چاره ِ دردم
نه پای رفتنم باقی , نه آن رویی که برگــردم
طلســـــمم کرده چشمان سیاهت ,نیستی بینی
ز دست
عصر يک روزِ پُر هياهو
لحظه ی تعويضِ شيفتِ خورشيد
گيج و منگ ميانِ تبليغات
منتظر در صفِ طولانی عابر بانک
دختر بچه ای با موهای لَخت
با شوق می دويد
ترسی از خیسی ندارم ،دل به دریا میزنم
میدوم در آرزویت ،گرچه درجا میزنم
باتو هرجای زمین وقتی بهشت آرزوست
حال آدم بودنم را رنگ حوا میزنم
چو شیرین شاهد است و شب
شرنگ ِشور و جام ِتب
من از خسرو چه کم دارم ؟
شکوهی ؟ افسری ؟ مذهب ؟
شکوهم ، زلف ِیار غار
مرا دیهیم ، دو چشم ِزار
جمالش
راستی دوستِ من میدانی:
به عمل کار برآید،به سخندانی نیست
سعدیا گل گفتی!
به خرد کار برآید،به پریشانی نیست
راستی همسفرم یادت هست؟
که چه از من خواستی
هوای با تو بودن را در فلوت تنهایی ام می دمم ...
اما نیست آوایی که به گوش سکوت آویزان شود ...
دریغ از ارتعاش بغضی و یا به اجماع رسیدن نفس هایی گ
بـیـچاره دلـم کـه از ازل در جـنـگ اسـت
یک لحظه بدون عشق تو چون سنگ است
در فـکـر به عـکس تـو هـمـی می نـگرم
ایـن دیـده بـرای دیـدنـت دلـتـنـگ است
تارجان شهناز ازكوك رفت
گوشه اي از شور* عشق ازدست رفت
زخمه برتار دل وجان مي زد باساز خويش
زخمها بردل نهاد از دست رفت
(شهناز گوشه اي است دردستگا
"س ل ا م"
از وقتی که به یاد دارم
درگیر نگاه نامهربانت شده ام
...
چقدر دوست داشتم
درهوای نگاهت
به چشمانت خیره شو
یا مصباح الهدا در کربلا چه دیدی
که دست از دنیا و منصب بریدی
قمر بنی هاشم تو در مولا چه دیدی
فدای برادر کف حتی جامه زتن دریدی
زینب فاطمه تو
دیگر هرگز نخواهم نوشت
این سرنوشت تلخ را
از حلقوم زخم خورده
قلمی که به اندازه تمام
انتظار با خود بغض فرو خورده دارد
و خون سیاه رگ هایش
ح
بین این خاطره ها
بین تکرار غریبانه ی عشق
من چه بی حال و چه بی حوصله
هر حرف و نگاهی ز تو را
نه که یک بار و نه ده بار،هزاران دفعه
در پس دیده مرورش
1.وقتی با چشم گریون من اومدم به هستی
این دو فرشته بودن خوشحال شدن به راستی
وقتی توی بچگی هر چی زمین میخوردم
این دو فرشته بودن غصه برام میخوردن
امشب دخیل دستانم را ,
بر آسمان تو می بندم
بنگر که با نهایت اندوه
تنها به امید تو می خندم
در این بهاری که برایم زمستان است
شاید سقوط سهم من باشد
چه زیبا دوختیند پرچین نازک فکر را
بر ناپختگی یک نیم رخ کم حجم.
در این تنهایی
سایه ها زنده ترند.
و همواره نوایی که میسرود
حجمی سنگین از نتی منفی.
گویی بویی از
مردی نبرده ام کِه
مردی، در دلم مرده است،
مردی از جنسِ دردها - که -
زردم - را - از دیده می ریخت!
* * *
نستوه
عطرِ دست هایت هنوز
ز
دختررویاورویاهای من
پرزده درکوچه ی فردای من
پرگشودوباهزاران آرزو
درهوای خاطردنیای من
یک رویداد شیرین
و کپی مدام
تو اما خودِ خودِ رویدادی
کپی برابر اصل خورده
و شاید اورجینالِ اورجینال !!!
خدایا هیچ کس دیگر نمانده
به غیر از تو کسی دیگر ندارم
خدا امشب برایت مثل یک ابر
بدون وقفه می خواهم ببارم
خدایا تو خود آن بالا نشستی
و میدانی چه
گلبرگ زیبای بهاری تو بودی
گل همیشه بهار من تو بودی
بوی بهشت و عشق من تو بودی
نام تو را با رنگ سرخ عشق نوشتم
نام تو را با چنگ عشق آواز کردم
م
گذشته ز فردوسی امد به یاد
ز باغ باغبانی هنرهای شاد
چرا باغبانی به یغما برفت
ز یادها برون ز باغها برفت
از ان پس حماسه هنر ریشه را
ز عرفان نشست ب
غم سنگین به چشم باغبان بود"
که گلهایش به یغمای خزان بود
ز غم جان داد و باران گریه سر داد"
در سوگ استاد جلیل شهناز
استاد شهنازدرگذشت
روحش اما جاودانه گشت
یک عمردرموسیقی کارکرد
از دل و جان به هنرخدمت کرد
او پیشکسوت موسیقی بود
او مایه
عهد کردم پس از این دل به دلدار ندم
دل بیچاره ی خود دست ستمکار ندم
دل به دریا نزنم عاشق دلدار نشم
وین دل خسته بپای گل بی خار ندم
مسپارم به
ساليانيست كين دلم ديوانه وشيدا شده
آتشي از جنس عشق اندردلم برپاشده
شوروعشقم شورو عشقي آسماني بوده است
عشق طاها عشق ياسين دردلم پيدا شده
عاشقم من ع
مرا می گریاند این شهر بی لبخند
پرندگانش چه سرگردانند در آزادی
ماهیانش چه قدر دلهره دارند
نه،
درخت و کوه و دریا همیشه زیبا نیستند!
درخت باید بخندد
نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه سایه دارم
متحیرم که دهقان ز چه کار کشت مارا
(بر گرفته )
نه به آسمان پناهم ، نه زمین سرای امنم
ز چه کج گذاشت معمار
فتان دلربا را چشم از لبم فرو شوی
طالب نظر ندارد خمار بینوا را
ایمان به دل ندارد چشم خمار و مستت
هد هد مگر نفرمود فرمانده ی صبا را
طومار عشق بنو
گر درد عشقی آتشین در سینه داری
گرچه هزاران غصه دیرینه داری
دیگر مجالی نیست بهر جسم خاکی
آخر تو روحی همچنان آیینه داری
چهارم اسفند ۱۳۸۴
ای مادر خوب و مهربانم
بایاد تو در قفس بهارم
خاموش بشود چراغ جام
گر پند تو را دوا ندانم
آنکس که تو را زد
عشق ما با یک پیامک گشت آغاز
نور امید به دلهامان برگشت باز
مهر او در خانه دل گشت ساکن
من شدم مجنون و او لیلای ناز
به حرفش لرزه در دل می فتاد
پخش م
موج هر لبخندت می برد قایق تنهای دلم
تا به ژرفای خیال و به رویایی دور
آنقدر دور که جز
موج هر لبخندت دگرش چیزی نیست
و به هر خنده ی تو
پایه های د
تار بین من و او را،به چــــــــــــه راحتی بچیدم
نه بسان شیر و آهو،که به سان ســـــــگ پریدم!
همه عمر گوش کردم که رسد نـــــــــدا ز جایی
چه نفهم
قشلاق هم بدون تو « جیران» قشنگ نیست
نه ؛ مادیان بی تو پریشان قشنگ نیست
وقتی تو از زلالی باران نمی رسی
احساس من به بارش باران قشنگ نیست
من عهد ب
هرشب که رؤیایت ترانه می شود؛
بر بام این شهر خاموش،
من بال در می آورم
و از خلوت بادهای عبور
-از این ح
حرف دارم هنوز،
و طاقتم
کفاف اینهمه شرحه را نمیدهد؛
انگار نتی از پرده جا افتاده ام
- که -
عریان نشسته ام
بر گور واژه های جوانمرگم؛
شاه ب
چوب کمانت خم شود کام لبت طلب کنم
من که اول عدم بدم بهر لبت طرب کنم
کلبه ی حقیرم نبود هرگز در شان تو نگار
بنده نوازی بنما ای فرخ حوری سوار
خانه پ
حسن رخ تو دمید مقصود
گرگ از رمه ات رمید مقصود
فاتح شده انتظار ایام
بر جامه ی لخت دشت مرصود
در قلعه رسیده قرص ماه اش
بدر است درخشش بیفزود
پا
داری می ری دیگه فصل مهربون
هستی چندروز دیگه مهمون مون
داری می ری و باید صبور باشیم
تا تو برگردی دوباره پیش مون
داری می ری و دیگه نمی بینیم
ابرهای
امشب غزل با مثنوی
آمیختم تا بشنوی
باور بکن عشق مرا
بر لب بزن یک بوسه را
امشب زه عشقت خوانده ام
اینگونه تنها مانده ام
من در کنارت هستمو
تو در پ
صبر من ،
سايه تنهاي كدامين جسد است
گنهم تا سر پيشاني من پيشتر است
تو به ام را بپذير
و به آغوش گنه مسپارم
روزگارم ،
كه به خورشيد تمنا نكند
یادت دوان دوان می اید
خیالت اما آهسته
ب هر حال همین که معرفت دارند و می آیند
خودش کلی می ارزد
مینشینند بر دلم
سفره ای پهن میکنند ب وس
(1)
فرزندم
اين روزها
به يك چشم بر هم زدن ؛
كوه ها بهم مي رسند و آدميان ؛
رفته رفته از هم ..... دور ميشوند!
از پيشرفت تكنولوژي غافل نبايد بود
این روزها پراز ترس و اضطرابم
بدنبال دلی پاکم
دلی پر از محبت
قلبی مملو از حقیقت
نمی دانم چرا..؟
به دنبال کودکی درون خویشم
من به دنبال زهره و ناهی
كوله بارم
كوله بارم،يادش بخير
از جنس صحرا بودو بوي خاك ميداد
-يادش بخير
خيس عرق!
شبها پرازعشوه ستاره ها ميشد
قم شهره شده به " شهر عرفانی قم "
تضمین شده جنس های روحانی قم !!!
شیرینی سلسبیل با آن طعمش ...
والله نمی رسد به سوهانی قم
کوتاهی فرصت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
فرصت کوتاه ،
رورَوَکم چوبین ،
کودک ِ درونم چه بهانه گیر شده است !....
در میانهای آویزان
از اولین
ای مردم غافل
از این عمر بیهوده چه حاصل....
بی خبران دل از بند غم وغصه بگیرید
از کین و ریا چه عاید
در خشم و جفا نمانید نمانید
در پیچ و تاب زلف یار
وعده دادی که روی
چشم بر هم زدنی
باز آیی
پس چرا بی وفایی کردی
من تو را بوییدم ، بوسیدم
دست من
بین دستان توام جای گرفت
و
به سان قطره ای کز گوشه ی گلبرگ آویزد
سرشک دیده لرزان است و با یک آه می ریزد
نهان با خویش می گویم که این خون است یا آب است ؟
چه شوری در سر است امش
به تماشای چهره ای غمگین نشسته ام
در ازدحام رسیدن به کوچ لحظه ها
برای تماشای هزار توی دستان پر مهرت
از کجا شروع کنم
از غزلهای بر باد رفته
به دس
ناصریا نیستی دگردر بین ما
چه زودروزگارگرفت تورا از ما
از یاد نمی بریم خاطره هایت
آرام می گیریم با طنین صدایت
سال هاست با صدات خو گرفتیم
ا
باز هم به تو!
عکست که دیگر هیچ ملاحظه ای ندارد...
تو گاه پلک می زنی اما او
یکسره نگاه می کند
پلکی بزن خورشید!
سوختم!
طاقت تابش مدام ندارم
می خواهم به تو برسم
از باتو بودن...
شاید
لحظه ها را کنار من می گذارنی...
شاید
تمام ثانیه هات را بامنی...
اما...! من از تو دورم...
می خواهم غرق
چقدر ناچیزم
گاه از دست خودم سخت به هم میریزم
نیمه شب از سرکابوس سپیدارکه برمیخیزم
ز غصه لبریزم
همه دنیای من همه دنیای تو
شده میزت،میزم
من طرفدار
توی این شهر همه مردن چرا بی جونه غرورم
چرا راه میرم همیشه میپیچم همش به دورم
یه سوار یکی پیاده زندگی کجای کاریم
یکی بازگریه اش گر
پشت این همه بغض و حسرت و قهر و کین
آن لبخند گوشه گیر را گر میتوانی ببین
از غم در هر سو اگر گشته ای اسیر
آن خدای شنگول را گر میتوانی ببین
ا
مانده ام در این قفس ، بی همدم و بی هم نفس
می بارد بر بالینم باران غم
امشب می خواهم چشمهایم را با اشک آشنا کنم
دیگر جای بغض باقی نمانده...
کس نیست
کوچه ای هست دراین شهر که ازآن من است
کوچه ای هست غریب، کوچه ای هست خموش
کوچه ای هست که هر روز من آن را وجبش میکنم و میبوسم
تا ببینم وجبی پیش نرفته
بس از این جهانِ دلمرده
"شه پره" دل اش گرفته بود
*او می رمید و جان
به لبخند خو گرفته بود
من ِ غمین ِ دلم
غریقِ باران
تنش در راه ازادي
و قفل هاي بي کليد
و تبسم در برابر ماموراني بي دين
وچراغ هايي شبيه ايست قطار
در اين روزهاي بي عبور ازاين همه ماشين هاي ادم
مي خندم
به جهاني كه در آن
آدمكهاي هاي يخي ،
يكديگر را مي بلعند ...
مي خندم
به تمامي كه مي پندارند ،
اين جهان محصور دستان نحيف آنهاست ...
یک شبی مجنون رویت شد دلم
بی وضو جام سبویت شد دلم
مست مست گشتم زروی ماه تو
قبــــله گــم کردم شدم گمراه تو
جای می خون در دونش کرده ای
در وصف علی حدیث انبوه امده است
ایینه حسنش به شکوه امده است
خورشید اگر گرم تماشایش نیست
دلگیر نشو ز پشت کوه امده است
تمام حسو حالم از مسیر زندگی
پر شده از نفرت و غم
مصیبته وارده بر قلبم
نشانه ای از کمبود ، صبر
صبر ؟
صبر نکن، بیا جلو
زیر چشمی رد کن افراده ل
هواللطیف
از عشق خوشت اکنون،عینی به زبان برجاست
وآن عادت تنهایی است،بردشت دلم برپاست
در شین پر از شهدش،صدقافله شک رسوا
واز قاف وجودش نیز،یک قله ی
مادر...
خدایا آرزو دارم
در این باران که می بارد
در این دنیا
در این نامردی مردان
در این صحرا که پر گرگ است
در این دنیا که حتی حرف زدن جرم است
دلبری کار هر دلبر بود
عشق در اصل نهاد اول بود
گر نباشد عشق در زندگی
مرگ براى من بهتر بود
یک قدم مانده تا سحرگاه شهود
وضویی از یاد تو بهتر بود
دو
عشق تو آتيش به جونم زد و سوخت
شعله بر قد كمونم زد و سوخت
اوني كه با حرفاش آرومم ميكرد
آخرش زخم زبونم زد و سوخت
مث يه شهاب بود و اين آخرا
سوسوي
از آنجا بر فراز بام دنیا
نگاهت را به دنیایی خریدن
دلم بی تاب یک لحظه دیدار
صدای عشق پنهان را شنیدن
...
این صدا روزی فرا خواهد گرفت
در جهانی
از فراز و نشیب آرزو
به صخره ای رسیدم
سحرگاهم تشنه خورشید
از پشت کوه زمان
به سرزمین خاطرات خاک خورده ام برد
خسته بودم
بی احساس
قدیم ها تداعی خاط
دلم
یک آسمان ستاره میخواهد
ویک بغل آسمان پرستاره
ویک عددماه
که درازکش بررویش ستاره بشمارم
خدایا
روی هم چقدرستاره دارم من!!!
دوست دارم دستهایم ر
معشوقه اهریمنی
درپیچ وتاب روغنی
فخری فروشی برمنی
دیوانه تو کور نیست
فواره های صد منی
زنگوله های آهنی
فخری فروشی بر منی
ویرانه تو دور نیست
به چشمانم نگاه میکنی ،چه میجویی
چیزی نمایان هست؟
هیچ؟یا همه چیز
نگاهم غمزده هست
درونش جوشش هست
چیزی میخوانی؟هیچ،پس افسوس
نگاهت را عوض کن،شاید بف
چطور اووووو از دستم گریخت
گویی تلاش نمیخواهد
چون طفل در آغوش مادر
تقلایش بیش از درکش
و عاقبت...
نفوذ عشق مادر به قلبش
گرم و لطیف
چرا که در حضو
1)
فریاد می زند
جوان در فکر فرو رفته را
کِتری جوش آمده
2)
برف های دفترم
آب می شوند
از تماس با خودکار آبی
3)
چنگ می ساید
باد خزان ر
میفهمم حرف توراکه
رازت اوازت را
قصه ای عشقی که
یواشکی در میزد
و سراغت امد
و تو را سخت بر اشفت
میفهمم حرف تورا
حرف های
تارو پودش
عشق است
سا
گفتم :دوســــــــــــــــــــــــــــتت دارم
گفتا :بـی نـــــــــــــــــــــــــــــــهایت
گفتم :با تو مـی مانــــــــــــــــــــــــم
گفتا :تا
زنی که می دود با روح سیار
شبیه سایه ای ، بر چوبه ای دار
زنی که بسترش را مرد دزدید
لابلای سنگفرش های شیرین شده از توت،
از بازی معصومانه ی ما با آرامه های تکرارنشدنی،
تا مرز گام های ممنوعه حشره ها،
نیمکت بتونی و من، خیس تر از جان ب
"رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار"
" دسـتم اندر ساعـد ساقی سیمین ساق بود"
عـذر مـن از نـاتـوانی آمد و سحـر نگـار
به نام خداوند تار
در گذشت
پادشهِ تار
جلیل
پر گرفت
روحِ گوهربار
جلیل
روح شهناز
برفت
از برِ ما
رودِ شهناز
بزد
تارِ جلیل
.
خيلي وقت است من عطر نمي زنم
ريش هايم را از بيخ نمي زنم
و موهايم را اصلاح نمي كنم
بگذار حداقل يك راه توجيه براي خودم بگذارم
شايد خيلي شيك ت
نمی دانم چرا این گونه دلتنگم برایت من
نمی دانم چرا یک لحظه آرامم نمی گیرد
صدایم می کنی شاید ز جایی دور
خیلی دور
اما من
کماکان در دلم اندیشه ای غو
روح من خواهد مرد
ودر این کنج فنا خواهد شد
ودر این کلبه ی متروک زمان
بی گمان در قفس کلبه رها خواهد شد
چشم من خواهد رفت
به سیاهی مطلق
ذهن من خواه
به نظر می رسد ستاره دمید
پرچم افترا به خنده خمید
شب ما به سحر رسیده مگر
پرده تیره گی ز خانه رمید
مردمی خسته از تلاوت سرد
هم صدا می شود
فراموش نکن وقتی
توهم دردامو میدونی
تو هم مثل منی شاید
تو هم کابوس می ببنی
تو هم مثل منی شاید
اسیر و خسته و بی کس
بیا تا دست برداریم
از این د
منهای ِ آزادی
توازن ِ آیِنه ها
با مخرج ِ سکوت
کسری از خویشتن است
بعلاوه
توان ِ گفتگو
در فضای ِ مُمَیّزها
به شمارش نمی رسد
پرانتز باز
فکر
تن آدمی چه شر بود و چه سود
عمر آید و جان گیرد و پر گیرد چو دود !
درویش و غنی حاصل مشتی خاکند
مجلس تمام و عمر تمام و های چه زود !
تو رو ندیدم !!! که خاطراتی بمونه ازت...
نه خودت موندی برام !!! نه عکسی ازت...
اگه تنها یادگارت بمیره !!! چی میمونه ازت؟!!!...
تصویر ذهنم از تو...
وقتی عمر ادمی دو روز
این همه غم از من و تو چه میخواد
سایبان غصه ها بر سر منزل این دل چه میخواد
رنگ شادی داره از یادم میره
چی بگم وقتی که غمها
به نام خدا
هر وقت كه نامت به زبانم برسد
آن نام لطيفت به دهانم برسد
آرامش زيبا بدمد بر دل من
اميد دلم...عشق نهانم برسد
*****************
تابنده گل
واژه های ساده ات که جمع شوند ، کنارهم
می شود معجزه ی قرن
تو پیامبر کلماتی
بغض هایت ، زنده به گورم می کنند
و تبسمت ، برمی خیزاندم
از لبهایت
که هم
۱-آرامش
آرامش
تنها حسی ست
که مرا تعریف میکند ُ
آغوشت
رود آرامی بود
۲-روزه
امروز
عشقت را
روزه گرفته ام
افطار
تو را خواهم بوسید
با پاکتری
اگر پای عهدم نبودم معذورم بدار
اگر عهدی را شکستم معذورم بدار
من و ساقی دستمان در خمره بود
اگر در لحظه ی دیدار نبودم معذورم بدار
سکوت درد ام مکر ندیده ای ای هم قفس
که این چنین به ژرفای نبرد ام می خوانی
مگر بی ساتر روح زخم خورده ام را ندیده ای
که این چنین بی پروا خنجرم می
دوستم نداری...
چه حقیقتِ شیرینی ست
برای او که,
دوستش داری...!
من مِی و باده چه خواهم چون تو درمان منی
دان که با آمدنت بشکسته جام بَگَنی
با نگاه دلربایت دوری از تو شد بعید
تو بیا نزدم ، چو آیی ، ریشه کن شد تَأَ
روزهاست پی گم شده ام می گردم
گم شده ای میان موج پریشانی ام
میان دلهره و تردید دلم
مردمِ دیده ام
همه دنیا را پی تو جستجو کرده اند
اما نبودی...
ت
خسته ام
تنها کنار پنجره
در کنار خاطرات، در کنار یاد تو
در کنار بی کسی های خودم بنشسته ام
خسته ام
اما نمی دانی چرا
چون نمی دانی درون شاعر غم خورد
خنده آلود می گریم
برای لحظه های واهی
که عاشقانه سر شد
آن دو نگاه بلورین
سوزناک تر از برف دوم
و صدای یخ بستن عاطفه
در عمق جهالت
اف
وجودم را لای منگنه می گذارم
و در عبث خانه ی فکرم به سردی یک خاطه تف میکنم
وترجمه می کنم
وترجمه میکنم سلام آخر رهگذری را
که دست هایش گریه میکردند
گذشته ام درد میکند
کودکی ام
رفتنم
نیامدنت
این سکوت های شبانه
درد های پی در پی
...............
خاطرات کوچه های شهرمان
چرا تمام نمیشود
تن جاده کبود شد
از استقبال نیامدن های من
و دل تو
صیقلی نگاه من
که پر از
باورهای خیس
تو شد..
جاری
می شوم !
.
.
از گوشه ی چشمِ
روزگار ...
با هر تلنگر نسیم !
...........
و
قطره
.
قطره
.
در خاک گلدانی
فرو می روم
که از تبِ
کلاغ ها شعر می خوانند ..
و روباه ها شعر ها را حفظ می کنند ..
برای درسی دیگر ...
_____________________________
وحید.آباده ای
نفسهای تو
از انتظارهای من
بیهوده ترند
وقتی نمیدانی به چه بهانه ای
آن ها را باید بکشی
27/3/92
فرهاد كه به كوه رفت
شيرين نميدانست داستان چيست
صداي تيشه هايش را كه شنيد،
ناله اي تلخ سرداد
كه ريشه اش خشكيد
فرهاد كه عاشق اسطوره شدن بود
به
مهمان چشمت گر شبی امد مکن جور و جفا
ان دیده را صبری بده از روی احسان و وفا
بر چشم اهویت ببخش نا خوانده گرهمره شود
ای مهربان شیرین من ای دولت
نیمه شب در غم بسی حیران شدم.....
چونکه آشوب بود دلم نالان شدم....
آسمان گویی که بارانی شده....
من درون سینه ام طوفان شده...
ابر ز بالا من ز ای
تو کجا میدانی...!
که چه با ما کردی...
غرق موجی گشتم
که ز دریای نگاهت برخاست
تو ببر این دل ما را
تو مجوی و تو مپرس آخر این قصه ما را
تو به آرامی
عشق غم انگيزت مرا تا گور خواهد برد
آبادي ام را وصلهء ناجور خواهد برد
مانند گل پژمرده و باغ خيالم را
تا روي سنك قبر خود مهجور خواهد برد
قرباني ِ شا
وقتیکه مادرهی می زایید
پدرهی می کاشت
برنج
درمزرعه!
گاوهی می خورد
بچه بزرگ میشد
پرنده بزرگ میشد
صیاد پرنده میزد
بچه صیاد میشد
گاوشخم میزد
ماد
ساعت ها خوابيده اند
زمان اما بي وقفه در گذر است
ومن خودم را بين ثانيه ها گم كرده ام
ثانيه هايي كه هم در گذرند و هم بي حركت
مثل آبي دريا كه مواج اس
به گهواره ها بگومرا تکان، تکان دهند
شبیه انگشت زمین مرا بهم نشان دهند
تبسمی زعمق جان ،هوای پرگشودنی
بیا به ما نشان بده، تو راه دل ربودنی
وخس
حال که به دل نشسته ای عجیب ،
چه وقت رفتن ست؟!
رفتن تو ... ماندن من ....
روزی ، امروزت را کورمال خواهم کرد ،
تا بیابم ،
سودی ار عِطر یادت ،
کام
چشمان بی قرار من منتظر وجود اوست
هر تپش این قلب من فقط . فقط با یاد اوست
وقتی صدای پا می یاد پشت در و تو کوچه ها
بی اختیار من می دوم به پشت د
هوایت دست سنگینی داشت!
این را وقتی زد به سرم فهمیدم!
مات و مبهوت شدم , درد شیرینی داشت
هوایت دست سنگینی داشت!
کاش می شد که دوباره می زد به سرم
من با غزل بیگانه ام
سپید می گویم
سپید
قصه هزار و یک شب را
از لبان زنی
بی نیرنگ
با هزار هزار رنگ
شاید سیاه
اما سپید می گویم
از چشمان به حراج
آسمان خوشه ی پروینش را
از موهای تو بافته
بیا و بنشین بار دیگر با ستاره ها
اینجاب شب را وحشتی نیست
شب روشن می سازد با مهتابش
تاریکی خود را
و م
مرا به ياد آور
سنگ فرش خيابان
اگر از ردپاي من تهيست
مرا در خط به خط نامه هاي گمشده از ياد مبر
حرفي براي گفتن اگر بود
فرصت دیگه تموم شده
اون عاشق یکی دیگست
دیره دیگه عاشق شدن
آخ چقده دل دیونست
دلو به دریا نزدی
یکی اومد عشقتو برد
باور نکردی خودتو
بیچاره دل چوب
دمادم سر زدن بر بوستان از جانب بلبل
به من آموخت الفبای صحیح باغبانی را
تمام عمر دنبال نشانی بودم از دریا
من از یک قطره باران گرفتم آن نشانی را
یک بوم بر سه پایه تصویر مردی آن دور
در گوشه چپ بوم چشمان دختری بور
نقاش دختر بور بر بوم نقش می زد
بر آن غروب دلگیر رنگ بنفش می زد
تصویر مرد می
سدها را باز کنید
قطره قطره
آب از آب تکان نمی خورد
..............................................
موسی را از آب بگیرید
فرعون هم خواب مانده
گهواره
« دلم»
اینقده دلـــــــم شکـــــسـته کــــــه دیگـــــه دردم نــمیاد
داشتـــــنی هــــاشـو نداره ؛ دیگه هــم چــیزی نمیــخاد
اینقده ازش گـــــر
اگـر خـواهـی کـه در ایــام پـیـری
نـگــردی خــوار و بــا عــزت بــمـیـری
تـو با خلق خدا بس مهربان باش
سپیده میدمه ولی
یخ نگاه سرد تو
خیال نداره وا بشه
خیال نداره قلب تو
یه قلب با وفا بشه
خیال نداره بشکفه
گل لبای ناز تو
نمیزنه برای من
نه قلب
روزنه ای در پهنه ی بی پایان حسرت و افسوس!
ما همین را دل بسته ایم.
درهای خامیِ نشئه ی کلام را
اکنون به پاس عشق
باید که بست
و در گشود واژه ای نو را
مانده ام مات ،
چگونه ...؟؟؟
نميشود تمام
عشق نا تمام
اين بيچاره ي تمام
براي چون تويي ، همه چي تمام ...!!!
مهدي مرادي 28 / 3 / 1392
من اینجا
سوگ نبودنت را
به نظاره می نشینم
ومرگ رااستخاره میزنم!
که شب
تمام ستاره هایش راازیاد برده است...
یادت باشد؛
ماهی راهرگاه از آب بگیری...
ما هدیه کنیم به روح احمد صلوات
بر آدم و نوح و هم محمد صلوات
بر جمله انبیا و اوصیا باد سلام
بر خاتم انبیا محمد صلوات
همین اول بدون چیدن هر مهره ای
من می شوم ماتت
تو فکر بازیت هستی و من
مبهوتِ حالاتت
که از رویای تو خوابم نخواهد برد
تو هم حتما نمی خوابی
ا
ای به حال من رسیده
صبور باش!
مرا نبین که افتاده شقایق
به دست و پایم
او به آزادی ام می سوزد
من به درگیری او
با نگاه ِ دلم شبنم میسرایم
تا سویدای
می توان آمیخت
با شور کودکی
با رقص نازک شاخه های بید
به خواب می ماند
آویختن زنار بندگی
به درگه باد منتظر
چون نهر جاری است
لغزش به روی برگهای
روی احســـــاسِ خــــــــاکیام مـانده، ردِّپای غــــــرورِ آدمها
له شد آرامــــــش ظریـــــــفِ من، زیــــــرِ رگبارِ زورِ آدمها
میزنم پـــرســه
بگذر از من
عبور کن.
..ای خیال خام بوسه ی پر از وفا!
امید کاله خیرگی به شهر چشمه عشق ها!
..
من از زلال نام ها خسته ام
من از نسیم
و از دیار عشق
"تنها شدم ،اندازه ی دیوانه ها تنها "
چون پیله ای در لشکر پروانه ها تنها
شهری بدون کوچه ام بن بست در بن بست
وامانده در دیوارهای خا
آن روز که تو رفتی همه باهم آمدند
چه کسی می دانست،که تو امروز روان خواهی شد
همگی در غم رخسار تو بازیچه شدند
وندانستیم ما،تو به غیر از جرعه ای از آب
رها کرده بودم
هر انچه که
نمي گذاشت
من و تو
ما
نشويم
ولي افسوس
و بسي افسوس
نمي دانستم
تو ما نمي شوي
چون مني در
کار نبو
تیغ طغیان و تقاضای تقاص
حصار حسرت و احساس هراس
خش خش خشم خزان، خنده ی خون
هق هق سرد زمان، جام جنون
زهر مار زندگی، زوزه ی زنگی زمان
سرگشته و ف
همانا باران
صدای مرا شنید
بی آنکه فریاد بزنم
بر تمام من بارید
با تمام عشق بارید
برشکوفه های گیلاس
بر برگهای سبز
بربهار نارنج عاشق
آری ، با
مرغ هم برای تو تخم می گذارد
مگر تو...تخم دوزرده ای...
که روی تخم هایت
نشسته ای....
(فرانو)
وقتی بیداری، ناخن های بلندش را روی شیشه ی مغزت می کِشد
و در نبردی با پتو برای هیچ به جایی نمی رسی
و به خاطرِ قتلِ به حقِ یک سوسک
ارواح یازده هزار س
در میکده عشق صحبتی از یار نیست
عاشق را چرا همدم همیار نیست
در این غم غربت سخنی از فراق نیست
در این دو روزهستی شور صداقتی نیست
در این هوای تار
وای اگر دفتر شعرم به مزارش برسد
ماجرای عشق من به گوش عالم برسد
دفترم گر بشنیدی همه وصف روی اوست
مینوشت آن چه که هر دم به خیالم برسد
آن قلم نی که ز
نگاه های مَبهوت
گوشی که می کشد سوت
تمــام ِ آرزوها
یــک شبه می شود دود
نگاه های غمگـین
هزاران قلب ِ پـُر کین
تمام ِ نفرتش را
با چشم هایت ببی
ان مرد امد
ان مرد با امید امد
ان مرد به رنگ بنفش امد
و بنفشه زار شد سکوتم
به پاس امدنش
دیوارها عقب کشیدند
زنجیرها باز شدند
وامیدها شکوفه دادند
به بگو که از چه مرا ز خود رهاندی
بر روی عهد دیروز یک روز هم نماندی
بگو اگر نبودت در دل به من محبت
چرا مرا هزار روز در عقبت دواندی
تازه بدم ز دل چو
بند دیگری ز ریسمان دل بستگی گسست
تا کی ریسمان واپسین دل بگسلد ز هم
دل از در گذر کند
این درگذشت را در ماتمی شاد نشیند به جشن...
چه راست می گفت راس
دوست دارم بنشینم و تمام امروز و دیروز را برایت قصه گویم که تو اگر از من حکایت بخواهی تمام شهر برایت قصه گوست اینک اسوده بنشین تا قطره ق
پا در رکاب دل بکن،شلاق کش مارا بران
اسب چموشم من اگر،رام توام در این زمان
چون مهربانی دیده ام،این خوی وحشی رام شد
زنجیر مهرت بسته شد ،آمد ارادت
عاشق که باشی، حرف احمقانه اس
بحثای مردم اصوات پوچه
"ـ زشته ، فرشته….؟!؟ حتی آدم نیس..."
ناراحت می شی؟ ، بزن به کوچه
توی خیابون ، حرفا
رنجور تن ، خسته دل
نریز شورآب وجودت را
بر صفحه ی تلخ روزگار.
بگذار کویر آشفتگی ،
تشنه بماند از اقیانوس درونت...هنوز
مگذار صیادکان ،
روسیاه ش
اسمش شعر نیست
نثر نیست
مقاله نیست
داستان نیست
اصلا هر چه می خواهی بنامش
فقط گوش کن !
-
*** اول
از نوک پاهام شروع
من میخوانمت وقتی که همه فراموشت کردند
من میخواهمت وقتی که همه فراموشت کردند
من میشنومت وقتی که صدایت رادرخفقانت کدند
راست گفت که همیششه توان درتوست
آی مرد!
کجایی؟؟؟
دراز است،دستان پیرزن
همانند گیسوان دخترک کبریت فروش.
خالیست،شکم کودک همسایه
مث جیب پدری که همین نزدیکیست.
گرسنه است
دلم تنگه واسه اونکه یه عمریه دلش سنگه
واسه اونکه منو میخواد ولی مغرور دل تنگه
تحمل کن خدای ما خدای خوب و بی همتاس
با اینکه دردا رو میده ولی درمو
انقدر خسته و پوچ شده ذهن پر از دوده ی مــــن
که دیگر شعر هم احساس خطر میکند در زمان عبور از مغـــــــــزم
نه مهربان و با عاطفه،نه دیگر شنونده ی خوبی
در ادامه ی تمام رفتن های تو
تنها چیزی که باقی ماند
من بودم.
دیگرهیچ چیز
مانند گذشته نخواهد شد
ادامه ی من
ادامه ی خواب های مردی خواهد بود
که نه
جانا دل دیوانه ی ما را بپذیر
گرمی صمیمانه ی ما را بپذیر
یکبار اقل هم که شود مستی کن
شور دل مستانه ی ما را بپذیر
من و تو چند صباحیست که در غم بودیم
در میان دلکشان اول و آخر بودیم
مست می هرگز، مست رخسار دلبر بودیم
دست از دست خرافات کشیدیم این بار
ز خرافات
هستم دراينجا نيستم ، يا مست بودم چيستم؟
گويا نمي خواهند من .... من غرق دنيا نيستم
رفتم به دار باقيه .....گيرم زلبها قافيه
گنجي كه مي بخشي به من
من برای شعر گفتن از تو واژه میخواستم
خوشا دل من
که تو خود واژه بودی و من نمیدانستم
عشق یعــنی :
سـرت را بگــیـرد در آغــوش ..
و موهـای ِ سپـیدت را ، بشمـارد دانـه دانـه !
و تـــو حـــــیرت کنــی !
کـه از کـی ، اینــقدر پـــیر شــ
حاضرم حتی برایت یک عروسک باشم
توی آغوشت بمانم مثل کودک باشم
حاضرم تا که کلاغی میوه ات را نخورد
بر سر مزرعه ات مردِ مترسک باشم
دوست دارم به بلندای
دلخوش از آنیم که سوی یار میرویم
غافل از آنیم که بی خدا میرویم
محرم ماست به دیدار او میرویم
او که همینجاست به کجا میرویم
پرتره ات
شبها
در خواب عکاسخانه میپیچد
عشوه گرانه
مثل
باد در اندام جنگل...
زمونه بد شده اما هنوز درگیر رویاتی
تو تاریکی شب خوابی و هم آغوش دنیاتی
می خوای باور کنی هستی هوس واست دل انگیزه
واست باور احساسم عجیبه که غم انگی
زندگی زیباست
اگر فکر کنیم به زیبایی آدم
و بدی های انسان را نادیده ، خوبی دیگران را زیبا بینیم .
آسمان ابریست
به ابر های بارانی نگاه کن !
و راه
ای سکوتت روشنگر آفتاب
به سکوی انتظار تو
آزادنه قیام می کنم
اینجا
من؛
تمام راه ها را
با نام تو فریاد شدم
ای واضح ترین حضور تمنای من
به کنار پنج
این سکوت زیبا را مگر نشیده ای
که پر صدا از سایه های آفتابی رد می شوی؟
آری این سکوت شب با تو حرف ها دارد
می گوید: گوش کن؛گرچه خاموشم
ولی ترنّم زیبا
تو نگاهی داری
عمق اسمان را
می شود پیدا کرد
ته آن چشمانت
سر خط شعرت
روی سرخی لبان داغت
کاش بالی داشتم.....
و قاتلین شرافت
هر روز به چهره ای
غارغار کلاغشان
وحشت مزرعه آزادگی
در پس نقاب های بزک کرده
به تزویر
دانه می چینند
باغ آدمیت را
و زمین
برهوت ا
دیدم به خواب
که آفتاب
مرا می دید خواب
بیدار شدم
سر شار زندکی
چانه زدن های روزگار
با بخت من
روزگارتوراهم
دگرگون کرد
قصه های دلم را
ماه می داند
نمی دانم از کدام واژه ام رنجیده
که دگر نمی تا بد
و زمین بود و زمان بود و سکوت معنی اوج
نه عصا بود و نه زمزم و نه ویرانی موج
و در این دهکده امواج سکوت حاکم بود
و تحرک روی احساس زمین ثابت بود
آب
دست کلاغها
که ضامن زمستان را کشید
سروها
- فهمیده و نفهمیده - رفتند
زیر ارابه های برف...
جنگ جنگ است
و پیروزی هدیه ایست
که گاه سر از خانه ی پس
در شب سرد سکوت
در شبی بی مهتاب
خیره در برکه ی خیس
تا سپیده راهی
به درازای سیاهی عدم
ناگهان برقی زد
عکس مهتاب اف
اشک وآه و سوز گیتار باز یه عاشق کنج دیوار
داره از غمهاش میخونه با دلی زخمی و بیمار
باز دوباره مرد خسته گوشه ای تنه
دلم برایتان تنگ شده است
عمرم از این کندی سِیر بیزار شده است
چقدر نفسم دیر می کند
تن زخمیش میان در و دیوار وجودم گیر می کند
می خواهم به پَرم
ب
كي آقا مي ياد؟
ديشب نيمه شعبان بود خيابان پر آذين پر ولوله بود
صداي آواز و دهل از هرسو
وه چه نوازشها بر دل بيچاره اما پر آوازه بود
با هم
کاش می شد لحظه های بد روزگار همه خواب بودند
حال لحظه های بدمن یک خواب نیست / یک رویا نیست
حقیقتی محض است که در کنار و همراه من می زیستد
ای هم
سلام میکنم به تو
به تو که حالا ازم خیلی دور شدی
گفتی میزنی به دریا تاماهی بگیری
اما خودت اسیر موج ها اون اون طور شدی
دلم میخواست پیشم باشی
پر بکش
پرسشي دارم از تو، از شما، همگان
از تمام خلايق، انس و جان
از توي کوچک، از شماي رشيد
از همه آدمان، چه خوب و پليد
در جهاني که پر ز جنس دو پ
چشمان من با ناز او قد می کشیدند
وقتی به رویش نازها سد می کشیدند
کوتاهی از ما بود و این بخشودنی نیست
جور گناهی بود و باید می کشیدند
گرچه بر